شايلي جونشايلي جون، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

شایلی عشق ما

كلاس موسيقي

شايلي جون از زماني كه مهدكودك آفتابگردون ثبت نام شد براشون كلاسي موسيقي گذاشتند كه اونجا با بلز شروع به آموزش موسيقي بابت آشنايي با نت ها كرد و بعد ازاتمام دوره پيش دبستاني ادامه موسيقي را در آموزشگاه آواي پارسه با بلز شروع كرده و تا به امروز نت هاي ( سي ، لا ، سل ، د ، ر ، فا ) را يادگرفته و حالا دختر نازم قراره چند هفته ديگه با دوستانش كنسرت اجراكنه براي كنسرت نياز 4 تا از آهنگ هاي كتابشون حفظ كنند براي من خيلي سخته تا به دختر قشنگم ياد بدم چطوري حفظ كنه اما عزيز مامان وقتي داره آهنگهاش تمرين مي كنه چشماي قشنگش مي بنده براي اينكه بتونه تمركز كنه و حفظ كنه ، عشق مامان اميدوارم كه هميشه همينطور پرتلاش و موفق باشي  ...
12 بهمن 1392

عاشورای 92

شایلی جونم زمانی که هنوز بدنیا نیومده بود نذر کرده بودم که 7 سال سقای امام حسین بشه امسال آخرین سال که شایلی جونم لباسای سقاش پوشیده حالا این عکسایی که می بینید امام زاده حسن کرج         ...
12 بهمن 1392

مسافرت به چادگان

تاريخ 92/07/24 ساعت 2 صبح  با دو تا از عموهاي شايلي همراه خانواده به سمت چادگان حركت كرديم دخترم اينقدر خوشحال و ذوق بود كه تا ديروقت نمي خوابيد و دوست داشت زودتر ساعت حركت برسه و حركت كنيم . بعد از گذشت 7 ساعت به شهرك توريستي و تفريحي چادگان رسيديم . وقتي كه اتاقمون تحويل گرفتيم عشق مامان اينقدر هيجان انگيز نميدونست چيكار بكنه جايي كه گرفتيم فوق العاده بود و شايلي دنبال انتخاب اتاقي بود تا ما وسايلمون اونجا بزاريم . حالا ديگه وقت گشت وگزار رسيد كه عكسها نشون ميده خيلي خوش مي گذشت .   ...
12 بهمن 1392

روز اول مهرماه

شايلي جونم امروز كه مي خواست بره مدرسه اينقدر ذوق و اشتياق داشت كه صبحانه رو خورده نخورده با خوشحالي تموم برعكس روز اول جلوي در خونه منتظر سرويس بود. اما من داشتم ازنگراني و اضطراب مي مردم كه خدايي نكرده درمدرسه احساس دلتنگي ويا اينكه بي قراري كني كه خداروشكر ديدم نه دختر من خيلي با شهامت تر از اينهاست . شايلي عشق مامان ايشااله روزي را ببينم كه به دانشگاه ميري .     ...
12 بهمن 1392

جشن شكوفه ها

شايلي جون امروز صبح ساعت 7 بيدارشده مانتو وشلوار خوشگل مدرسه شو پوشيده و خودش براي جشن شكوفه ها درمدرسه آماده كرده، اما دختر عزيزم هم خوشحال و هم نگران ، الان بابا شايلي رو از زير قرآن رد كرده وبعد ازگذاشتن صدقه ، راهي مدرسه شديم تا قبل از مدرسه خوب بود وقتي رسيدم به مدرسه ازچهره خوشگلم نگراني و دلهره را حس مي كردم اما خودمم داشتم از استرس ميمردم نكنه رفتاري ازش سر بزنه خلاصه اينكه وارد حياط شديم بچه ها رو ديد از يك طرف خجالت و ازطرف ديگه نگران و... لحظه به لحظه حس مي كردم دخترم درشرايط سختي قرارگرفته بعد ازاينكه اعلام كردند صف بايستند شايلي مهربونم بغض كرد واي خداي من خيلي حالم خراب بود تا زماني كه برنامه جشن تموم بشه من و پدرش نگاه ...
12 بهمن 1392